۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

رفقا

یکی از چیزایی که خیلی روش حساسم رفیقامن. یه جورایی قاطی خانوادم میدونم اینا رو.
خدا نکنه دل یکیشونو غم بگیره :/ تو یه لحظه همه غمای دلش میریزه روو دلم :(
باورشون که نمیشه، ولی اندازه زن و بچم دوسشون دارم... به جون خودم

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

تفریحات سالم

پاشدیم یهو رفتیم کوه، دقیقن همینجوری یهو... برای من که چند ساله برای هر برنامه ی کوچیکی حداقل یه هفته برنامه ریزی میکنم، این تصمیم یه روزه، یهویی بود.
با دو تا از بهترین رفقایی که یه آدم میتونه تو دنیا داشته باشه... دیگه تا تهشو بخون که چقد خوش گذشته بهمون.
از 8 صبح تا 6 بعدالظهر انقدر خندیدیم که گذر زمان رو حس نکردیم. حداقل من یکی واقعن حس نکردم :)
سه تامون عاشق کوه، برف، طبیعت، هیجان و رفیقامون...
خدایا این رفیقا و این شادی رو نگیر ازمون

۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

مرد بودن سخته


یه وقتایی له میشی و خم به ابرو نمیاری که ناراحت نشن.
یه وقتایی خورد میشی تا آب تو دلشون تکون نخوره.
یه وقتایی باید بغضتو فرو بدی و جلوشون بخندی، نکنه که خنده از لباشون بره.
خدا نیاره روزی رو که خم شه کمرت و نتونن بهت تکیه کنن...
خواستم بگم مرد بودن خیلی سخته، خیلی...

کودکی

وسط کار تو شرکت یهو دلم بچگیامو خواست :/
خیلی سخت بود اشکامو نگه دارمو نذارم بریزه رو میز، ولی نگه داشتم...
یه بچه ۲ - ۳ ساله بدون هیچ فکر و خیال بدی، نگرانی، دلشوره، دقدقه و هزار کوفت و زهرمار دیگه‌ای که واسه بزرگاست.
...
شروع شد، پاشم برم جلسه، تا از کار بی کارم نکردن.

نصفه مرد

ساعت از یک نصفه شب گذشته و داغونم، انقدر که اومدم وبلاگ درست کردم فقط غر بزنم.
حالا چرا غرم نمیاد نمیدونم. مسخره کرده... برم بخوابم.