۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

به کجا چنین شتابان

دلار و طلا و سکه کجا داره میره؟ نه واقعا کجا داره میره؟؟
همین الان که من دارم اینجا واسه خودم ور میزنم، دلار ۱۸۵۰ تومن، یورو ۲۵۰۰ تومن، سکه تمام ۷۷۰ تومن...
دیگه تا ته‌ش رو برو

۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

مهاجرت

چیزی ندارم بگم جز اینکه یه رفیقِ دیگه هم داره میره :( خیلی دور...
انقد یهویی شد که هنوز تو شوکم

۱۳۹۰ دی ۱۳, سه‌شنبه

بدون شرح

رفیق خوب اونیه که اگه چهار بار ازت تعریف کرد، یه بار هم نقدت کنه، ردت کنه، بزنه تو دهنت حتی.

۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

وصل کردن

لذتی که توی رسوندن دو تا کفتر عاشق به هم هست، توی هیچی نیست.
مخصوصا اگه دو تاشون از رفقای خوبت باشن. منم که کلن سرم درد میکنه واسه این کارا :)

ما برای وصل کردن آمدیم / نی برای فصل کردن آمدیم

----------------------
پی‌نوشت (یک هفته بعد):
خوب شد که نشد. مردش، مرد نبود. درست نشناخته بودمش. بالاخره انسان جایزالخطاست دیگه. سعی کنم تکرار نشه.

پی‌نوشت (یک هفته بعدترش):
فکر کنم شد، یا شاید نشد، نمیدونم اصلن. من در جریان نیستم.

پی‌نوشت (یک هفته بعد از اون یک هفته بعدترش)
اصلن همه جهانیان تو شوکن که چی شد :O

۱۳۹۰ دی ۳, شنبه

تئاتر

یه روز گفتن بریم تئاتر، گفتیم چشم.
رفتیم "زمستان ۶۶" و از شانسِ ما بهترین جای سالن بلیط گیرمون اومد. اونم تو شرایطی که فقط ده دقیقه مونده تا اجرا.
تئاتر معروف و شلوغی هم بود. انقد که خیلیا رو زمین نشسته بودن. یکی از همینا که رو زمین بود تو چشام نگاه کرد و گفت از صبح تو صف بلیط بوده و آخر هم اینجا گیرش اومده.
خلاصه من که دفعه اولم بود، خیلی با تئاتر حال کردم. نمیدونم چرا تا حالا این حس رو کشف نکرده بودم؟ چرا نفهمیده بودم تماشای تئاتر رو دوست دارم؟ چرا کسی بهم نگفته بود تئاتر خوبه؟ من یقه‌ی کی رو باید بگیرم؟
این حس که یه مشت آدم جلوی چشمت بازی میکنن، زنده، حس دیدنِ هنرمندِ مورد علاقه‌ت، قصه‌ی جالبی که عالی به تصویر کشیده میشه، حس و حالی که اون فضا با اون نورپردازی‌ها و صدابرداری‌ها به آدم میده... من یکی که غرق‌ش میشم.
همین دیشب دوباره رفتیم تئاتر، با همون دوستای خوب، "ریچارد سوم" تماشاخانه‌ی ایرانشهر.
هر دفعه چیزای جدیدی یاد میگیرم ازش. درسته که فهمیدن مضمونِ این تئاتر برای منی که تا حالا اهلش نبودم خیلی سنگین بود، اما بسیار حرفه‌ای و عالی اجرا شد. لذت بردم...
حالا دیگه تئاتر به یکی از برنامه‌های ثابت‌م تبدیل شده.

پی‌نوشت: من جو گیر شدم و تمام حسمو نسبت به تئاتر نوشتم، حالا شما نرین بعد خوشتون نیاد بیایین بهم فحش بدینا :) تئاتر مثل محصولات اپل هست. یا ازش خوشت میاد که عاشقش میشی، یا وقتی نمیفهمیش، ازش متنفر میشی :)) خلاصه که مشکل ماهاست، نه خودِ تئاتر. کاملن سلیقه‌ایه.

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

رفقا

یکی از چیزایی که خیلی روش حساسم رفیقامن. یه جورایی قاطی خانوادم میدونم اینا رو.
خدا نکنه دل یکیشونو غم بگیره :/ تو یه لحظه همه غمای دلش میریزه روو دلم :(
باورشون که نمیشه، ولی اندازه زن و بچم دوسشون دارم... به جون خودم

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

تفریحات سالم

پاشدیم یهو رفتیم کوه، دقیقن همینجوری یهو... برای من که چند ساله برای هر برنامه ی کوچیکی حداقل یه هفته برنامه ریزی میکنم، این تصمیم یه روزه، یهویی بود.
با دو تا از بهترین رفقایی که یه آدم میتونه تو دنیا داشته باشه... دیگه تا تهشو بخون که چقد خوش گذشته بهمون.
از 8 صبح تا 6 بعدالظهر انقدر خندیدیم که گذر زمان رو حس نکردیم. حداقل من یکی واقعن حس نکردم :)
سه تامون عاشق کوه، برف، طبیعت، هیجان و رفیقامون...
خدایا این رفیقا و این شادی رو نگیر ازمون